بيانيه کمونيزم در قرن بيست و يکم - پيشگفتار م. رازی Print E-mail
By M. Razi   
Thursday, 15 October 1998

مارکس و انگلس، بيانيه کمونيسم را چنين آغاز می کنند:‏
‏"شبحی در اروپا در گشت و گذار است- شبح کمونيزم. تمام نيروهای اروپای کهن...در اتحاد مقدس گرد آمده اند تا اين ‏شبح را از اروپا برانند."‏
پس از سپری شدن يک قرن ونيم از نوشته ی اين دو جوان 29 ساله و 27 ساله، هنوز «شبح کمونيزم» بر نظام ‏سرمايه داری سايه افکنده است. طبقه کارگر و بسياری از قشرهای مختلف کماکان استثمار شده و به مبارزات ضدسرمايه ‏داری ادامه می دهند. نه تنها «اتحاد مقدس» سرمايه داران، «کمونيزم» را بيرون نراندند که جهان آبستن آغاز نوينی در ‏گسترش «شبح کمونيزم» است. مدافعان نظام سرمايه داری چنين وانمود کردند که «کمونيزم» همان عقايد حاکم بر ‏شوروی بوده است و با فروپاشی آن نظام، کمونيزم نيز باطل گشته است. آنها چنين توهم ايجاد کردند که گويا بحران ‏سرمايه داری از زمان مارکس رو به بهبود بوده و بديل کمونيزم از ميان رفته است. آنها چنين تصور کردند که ‏‏«پرولتاريا» ديگر ماهيت طبقاتی و ضدسرمايه داری را از دست داده و تسليم «نظام نوين» گشته است.‏
تاريخ نشان داد که کلیه تحلیل های آنها تنها انعکاس دهنده «آرزو»های شان بوده است. در واقع نه سرمایه داری ‏جهانی بحران خود را حل کرده و نه پرولتاریای کشورهای جهان تسلیم وضعیت موجود شده است. نظام حاکم بر شوروی ‏نه تنها کوچک ترین ارتباطی با کمونیزم نداشته، که چه در سطح نظری و چه عملی، خلاف مارکسیزم ظاهر گشته و به ‏سرمایه داری خدمت کرده است.‏
مارکس تحلیل و توضیح استخوان بندی سرمایه داری به مثابه مرحله ی خاصی در رشد اجتماعی بشر، را در سال ‏‏1868 در کتاب «سرمایه»، ترسیم کرد. اما، در «بیانیه کمونیست: خطوط اصلی این تجربه و تحلیل، طرح ریزی شد.‏
گرچه معدودی از پیش بینی های «بیانیه ی کمونیست» با وضعیت کنونی انطباق ندارند (در آخر به آنها خواهیم ‏پرداخت)، اما نکات محوری آن کماکان زنده و تا فروپاشی کامل نظام جهانی سرمایه داری به قوت خود باقی خواهند ماند. ‏به خصوص سه نکته از اهمیت ويژه ئی برخوردار است:‏
اول، قابلیت سرمایه داری جهانی در حل بنیادین بحران اقتصادی؛ دوم، نقش پرولتاریا در ارائه بدیل واقعی به نظام ‏سرمایه داری؛ و سوم ماهیت طبقاتی دولت سرمایه داری و ضرورت سرنگونی آن و سازماندهی دولت نوینی که جايگزین ‏آن خواهد شد. زیرا، چنانچه در ازای 150 سال گذشته، از یکسو سرمایه داری جهانی زمینه واقعی برای حل بحران ‏ادواری خود را به نمایش گذاشته باشد؛ و از سوی دیگر پرولتاریا ضعیف گشته و قدرت مقابله را از دست داده باشد و ‏بدیلی در مقابل دولت سرمایه داری نداشته باشد، بدیهی است که حق با نظریه پردازان بورژوا است. اما واقعیت چنین ‏نیست.‏

آیا سرمایه داری قابلیت حل بحران اقتصادی را داراست؟
برخلاف ادعاهای نظریه پردازان بورژوا، وضعیت اقتصادی سرمایه داری جهانی (حتی در کشورهای متروپل) نه تنها ‏بهبود نیافته که روز به روز وخیم تر گشته است. تنها به چند نمونه اکتفا می کنیم.‏
براساس آمار «سازمان بهداشت جهانی»، عظیم ترین منبع «مرگ و میر» در جهان نه ناشی از «سرطان» است و نه ‏ریشه در بیماری های قلبی دارد، بلکه نتیجه «فقر» مضاعف و ریشه ئی در جوامع سرمایه داری بوده است. فقری که ‏گریبانگیر هزاران میلیون نفر در جهان شده است. فقری که نتیجه سیاست های مستقیم سرمایه داری بوده است. این فقر، ‏برخلاف نظر مدافعان سرمایه داری، صرفاً شامل کشورهای «جهان سوم» نیست. کشورهای پیشرفته سرمایه داری ‏‏(اروپای غربی و آمریکای شمالی) امروزبیش از 30 میلیون بیکار و 15 میلیون اشتغال به کارهای موقت و نیمه وقت ‏دارند (سازمان برای توسعه و همکاری اقتصادی). ‏
در ایالت متحد امریکا، یکی از غنی ترین کشورهای جهان، در اوج شکوفایی اقتصادی 1988، 32 میلیون نفر زیر ‏‏«مرز فقر» زندگی می کردند. اضافه بر اینها، فشارهای روانی و روحی بر کارگران و کارمندان این جوامع چنان افزایش ‏یافته که در قرن اخیر بی سابقه بوده است (تایمز مالی 97). در آمریکا دستمزدهای مطلق کارگران و کارمندان طی 20 ‏سال گذشته کاهش یافته است (لوس آنجلس تایمز 97). در همین زمان مقدار کار آنان 164 ساعت در سال افزایش یافته ‏است. و در فاصله ی سال های 1980 و 1996 نسبت سهم درآمد 5% از ثروتمندترین خانواده های آمریکایی از ‏‏3/15% به 3/20% افزایش یافته است، در صورتی که سهم 60%از فقیرترین خانواده ها از 2/34% به 30% ‏کاهش یافته است (اینديپندنت 7 دسامبر 97).‏
در جوامع اروپای شرقی که قول و قرار «معجزه اقتصادی» به مردم آن کشورها داده شده بود، سطح زندگی در درازای ‏‏7 سال گذشته (پس از فروپاشی شوروی) 40 تا 50 درصد کاهش یافته است. بین سال های 1990 و 1993، درآمد ‏سرانه در اروپای شرقی و ایالات موجود در شوروی به یک هشتم دوره پیش از آن رسیده است.‏
در کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین و آسیایی نیز درآمد متوسط سرانه در سال های 1970 و 1980 کاهش یافته و ‏فقر و قحطی و گرسنگی و بیماری در بسیاری از مناطق آفریقايی حکم فرماست.‏
در جهان «مهد آزادی» غربی، همانند کشورهای «جهان سوم»، بیماری های قرون وسطی ای مانند «وبا» و «طاعون» ‏ظاهر گشته اند. اینها همه در دوره ای اتفاق می افتند که بازدهی اقتصادی کل جهان در حدود پنج برابر نیم قرن پیش بوده ‏است، در صورتی که فقر، قحطی و گرسنگی تفاوت چندانی با نیم قرن پیش نکرده است (گزارش توسعه انسانی، سازمان ‏ملل متحد).‏
تقریباً در 90 کشور جهان، درصد درآمد سرانه به کمتر از آنچه 10 سال پیش بود، رسیده است. در 19 کشور (که ‏شامل «روآندا»، «لیبری»، «سودان»، «ونزوئلا» و «هائیتی» می شود)، درآمد سرانه، به کمتر از آنچه در سال 1960 ‏بود، رسیده است.‏
اما همه مردم جهان فقیر نشده که اقلیتی وضعیت بهتری پیدا کرده اند. مدیران شرکت های بزرگ آمریکایی در سال ‏‏1978 در حدود 60 برابر یک کارگر ساده حقوق دریافت می کردند؛ در صورتی که در سال 1995 این رقم به 170 برابر ‏افزایش یافته است (انیدیپندنت 7 دسامبر 97). و یا در سال 1980 درآمد مدیران عالی رتبه ی 300 شرکت بزرگ ‏آمریکایی، 29 برابر بیشتر از درآمد متوسط کارگران صنایع بود. اما در سال 1990 درآمد اینها به 93 برابر درآمد ‏متوسط کارگران رسید.‏
تحقیقات اخیر «سازمان ملل»، حاکی از این است که تنها 400 نفر در روی کره زمین بیش از نیمی از ثروت درآمد کل ‏جهان را در اختیار دارند. آقای «بیل گی تز» بنیادگذار نرم افزار «میکروسافت»، پادشاه عربستان سعودی و 383 «سوپر- ‏ثروتمند» دیگر، اموالشان به بیش از کل «تولید ناخالص ملی» 45 درصد جمعیت جهان تجاوز می کند!‏
چگونه مدافعان چنین نظامی می توانند ادعا کنند که مسایل اجتماعی در شرف بهبود بوده و آتیه از «آن» سرمایه داری ‏است؟ مگر قرار نبود که پس از فروپاشی شوروی خطرات در مقابل نظام جهانی سرمایه داری بر طرف شوند؟ پس این ‏همه وعده و وعیدها چه شدند؟ ما اکنون در پایان قرن بیستم شاهد وخیم تر شدن وضعیت عمومی اکثریت مردم جهان ‏هستیم و نه برعکس. تاریخ یک قرن و نیم گذشته نشان داده که پیش بینی های «بیانیه کمونیست» در مورد بحران ‏اقتصادی سرمایه داری و نقش بورژوازی به اثبات رسیده است.‏

نقش انقلابی پرولتاریا
با اسفناک تر شدن وضعیت اقتصادی، پرولتاریا با شکل متفاوتی با آنچه 150 سال پیش در «بیانیه ی کمونیست» اشاره ‏شد، ظاهر می گردد. مارکس و انگلس در «بیانیه» چنین نوشتند:‏
‏"....عصر بورژوازی، دارای ويژگی بارزی است... این عصر تخاصمات طبقاتی را تسهیل کرده است. بطور کلی جامعه، ‏بیش از پیش، به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، یعنی به دو طبقه ی بزرگ که مستقیماً رویاروی یکدیگر ایستاده اند، تقسیم ‏می شود. این دو طبقه عبارتند از بورژوازی و پرولتاریا."‏
البته ابن بخش از بیانیه با واقعیت کنونی پرولتاریا کاملاً منطبق نیست. برای درک این مسئله ضروری است که تعریف ‏روشنی از «پرولتاریا» ارائه داده شود. چنانچه کلمه «پرولتاریا» تنها به کارگرانی که به کار یدی در صنعت مشغولند، ‏محدود گردد، در توضیح تخاصمات امروزی می توان دچار لغزش شد. با پیشرفت در تکنولوژی و تحولات چندین دهه ‏پیشین در جوامع سرمایه داری دیگر نمی توان به مفهوم اخص کلمه به «پرولتاریا» یاد شده در «بیانیه»، بسنده کرد. ‏وگرنه به آسانی می توان به این نتیجه رسید که «پرولتاریا» دیگر قادر به تغییر جامعه نیست، زیرا که «ضعیف» و غیر ‏مؤثر است. اما، این نوع برداشت با تفسیر خود مارکس از «پرولتاریا» مغایرت دارد. برای مارکس «پرولتاریا» به مفهوم ‏‏«اعم کارگران» بود، که شامل کارگران اداری، تکنسین ها، مستخدمین دولت و حتی بخشی از مدیران ساده نیز می شد. به ‏سخن دیگر مفهوم پرولتاریا شامل حال تمام کسانی است که از لحاظ اقتصادی مجبور به فروش «نیروی کار» می شوند و ‏قادر به انباشت سرمایه نیستند.‏
چنانچه چنین تعریفی از پرولتاریا وجود داشته باشد، بدون تردید در درازای 150 سال گذشته نه تنها پرولتاریا تضعیف ‏نگشته که رشد کیفی و کّمی نیز داشته است. امروزه پرولتاریا شامل بیش از نیمی از جمعیت جهان می گردد. در ‏کشورهایی نظیر ایران در کنار پرولتاریای شهری در روستاها، جمعیت عظیمی از پرولتاریای کشاورزی و نیمه پرولتاریای ‏بی زمین وجود دارند. این بخش، از متحدان اصلی کارگران صنعتی، در مبارزه علیه نظام سرمایه داری جای دارند. چنانچه ‏کارگران زیر بنای مادی جامعه یعنی بندرها، شهرها، نیروگاه ها، کانال ها، مغازه ها، انبارها و غیره را به کارگران ‏کارخانه ها و معادن اضافه شوند؛ و همچنین با توجه به پرولتریزه شدن کار فکری و این که سهم روزافزونی از دانش ‏بشری، اختراعات، نقشه ها و اکتشافات حاصل کار پرولتاریاست، خیل عظیمی از جمعیت جهان در طیف «پرولتاریا» جای ‏دارند. چنانچه اینها دست از کار بکشند، کل زندگی اقتصادی و اجتماعی جامعه سرمایه داری متوقف می شود، و هیچ ‏نیرویی در جهان قادر به جایگزین کردن این عده نخواهد شد. اعتصاب های توده ئی در برخی از کشورهای اروپایی در چند ‏سال گذشته نمایانگر قدرت و توان بالقوه پرولتاریا است.‏
نظریه پردازان سرمایه داری استدلال می کنند که با اختراع «روبات» (آدم های ماشینی) نقش پرولتاریا کاهش می یابد. ‏این درست است که چنانچه کل جامعه توسط روبات ها اداره شود، پرولتاریا از هیچ قدرتی برخوردار نخواهد بود و سرمایه ‏داران هیچ نگرانی ئی از اعتصاب ها و تحدید و یا سرنگونی به دل راه نخواهند داد. اما، چنین جامعه ئی دیگر «ارزش ‏افزونه» نیز تولید نخواهد کرد و سرمایه داران قادر به چپاول سایر قشرهای جامعه نخواهند شد و نهایتاً کل ثروت خود را ‏از دست خواهند داد.‏
گرچه به علت عملکرد قوانین سرمایه داری، کلیه قشرهای اجتماعی (کشاورزان، پیشه وران، روشنفکران صاحب ‏مشاغل آزاد و غیره) در جامعه شاهد گاهش وزنه ی مطلق و نسبی خود هستند، اما وزنه ی مرکزی پرولتاریا در تولید ‏هیچگاه زیر سوال نرفته و نخواهد رفت.‏
رشد و تغییرات در جامعه سرمایه داری، به تدریج توان انقلابی طبقه کارگر را نه تنها کاهش نمی دهد که افزایش نیز می ‏دهد. سرمایه داری برای کاراندازی تکنولوژی مدرن، مجبور است که تعلیمات بیشتری به کارگران دهد. سطح بالاتر ‏آموزش و مهارت کارگران منجر به درک عمیق تر آنها از جامعه و یافتن روش های نوین مبارزه با نظام سرمایه داری ‏خواهد شد. کارگران اروپایی که تا دهه 1950 به کارفرمایان احترام می گذاشتند، امروزه با رشد آگاهی به این نتیجه ‏رسیده اند که الزاماً کارفرمایان و «رؤسا» بهترین عناصر برای سازماندهی امور کارخانه ها نیستند. زیرا که خود کارگران ‏به قابلیت ها و تخصص های لازم و کافی برای راه اندازی چرخ های اداری کارخانه دست یافته اند. از این رو در سال های ‏‏75- 1968 و سپس دهه 1980 و همچنین اوایل دهه 1990 اعتصاب های توده ئی در اغلب کشورهای اروپایی دامن ‏زده شدند. البته این اعتراض های توده ئی به شکل خطی تکامل نمی یابند. هر موج بحران تأثیرات خود را در روحیه و ‏کاهش اعتماد به نفس کارگران بر جا می گذارد، اما در امواج بعدی همواره پرولتاریا به پا می خیزد و تمام محاسبات ‏بورژوازی نقش بر آب می گردد. نقش مرکزی پرولتاریا و در رأس آن طبقه کارگر، همانگونه که در «بیانیه ی کمونیست» ‏اشاره شده، همواره محوری و تعیین کننده است و هیچ نیروی دیگری توان و قدرت لازم برای رهائی خود و سایر قشرهای ‏تحت ستم از بند فقر و فلاکت، را ندارد.‏

‏«سوسیالیزم» یا «بربریت»؟
در آستانه قرن بیست و یکم پیش بینی کارل مارکس مبنی بر وجود دو راه در مقابل بشریت: «سوسیالیزم» یا ‏‏«بربریت»، هر چه بیشتر واقعیت پیدا می کند. چنانچه بار دیگر وضعیتی ایجاد شود که فاشیزم، همانند دهه 1930 رشد ‏کرده و بر مصدر کار قرار گیرد، فاجعه های بشریت، بخصوص با در دست داشتن انواع سلاح های اتمی و شیمیایی، به ‏مراتب بیشتر از اولیل قرن بیستم خواهد بود. مدافعان نظام سرمایه داری باید آگاه باشند که «دمکراسی» بورژوایی قابلیت ‏و کارآیی خود را از دست داده و خود زمینه ساز رشد گرایش های راست گرا است.‏
وزیران کابینه «حزب کارگر» آقای «تونی بلیر» در بریتانیا و یا «حزب سوسیالیست» آقای «لئونل ژوسپن» در فرانسه، ‏که هر روز سیاست هایی برای خنثی سازی ابتدائی ترین تأمینات اجتماعی و تهاجم به حقوق اقلیت های جامعه را طرح و ‏اجرا می کنند، ظاهراً «راست» نبوده که از مدافعان همان «دمکراسی» بورژوایی اند. افزون بر اینها فاشیست های اسم و ‏رسم دار نیز در حال شکل گیری و رشد هستند. آقای «لوپن» در فرانسه در هر انتخاباتی میلیون ها رأی جلب می کند. ‏دولت «دمکراتیک» ترکیه تهاجم نظامی گسترده ای علیه یک پنجم جمعیت ترکیه، کردها، براه انداخته است. دولت های ‏کشورهای اروپای شرقی سابق، آفریقایی و آسیایی که جای خود دارند.‏
کلیه این فجایع ریشه در شکست نظام سرمایه داری دارد، که نتوانسته حداقل زمینه برای زندگی عادی اکثریت مردم ‏جهان فراهم آورد. تضادهای طبقاتی بین اکثریت مردم و یک اقلیت مرفه همواره بیشتر شده اند.‏
مدافعان سرمایه داری و رفرمیست ها می گویند که "بله مسایلی وجود دارد، اما بدیل دیگری غیر از سرمایه داری وجود ‏ندارد". اگر چنین است پس هیچ امیدی برای آینده بشریت نباید داشت. برخلاف اعتقادات «شکست طلبانه» برخی از ‏اصلاح گرایان، بدیل واقعی ئی در مقابل این «بربریت» نظام سرمایه داری وجود دارد و آن هم «سوسیالیزم» است. اما نه ‏سوسیالیزمی از نوع «سوسیالیزم» شوروی و یا چین، زیرا که اینها همه منحط شده و هیچ بدیلی در مقابل سرمایه داری ‏ارائه ندادند. وجه تمایز نظام سرمایه داری و نظام سوسیاایستی (غیر از تفاوت های کیفی اقتصادی) در این است که در ‏نظام اول دمکراسی برای اکثریت مردم وجود ندارد. بدون دمکراسی کارگری، یعنی دمکراسی ئی به مراتب عالی تر از ‏دمکراسی بورژوایی، ساختن سوسیالیزم غیرممکن خواهد بود. جوامعی که با سرنگونی دولت سرمایه داری، وارد دوره ‏انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم می شوند (مانند جامعه شوروی پس از انقلاب اکتبر 1917) بدون دمکراسی ‏کارگری به شکل مارپیچی به همان نظام سرمایه داری باز خواهند گشت (همانطور که در شوروی و اروپای شرقی چنین ‏شد).‏
مردم زحمتکش کلیه جوامع جهان می توانند با اتکاء بر نیروی خود سرنوشت خود را تعیین کرده و برای نسل آتی ‏ثروت تولید کنند. لزومی ندارد که کنترل زندگی مردم به دست شمار قلیلی سرمایه دار و متکی بر بازار کور و هرج و مرج ‏زا سپرده شود. تکنولوژی امروزی در دست نمایندگان واقعی مردم می تواند به بهترین نحوی برای خدمت برای ‏زحمتکشان جامعه بکار گرفته شود. ماشین آلات اتوماتیک می توانند کارهای مشقت بار را از انسان ها گرفته و وقت آزاد ‏برای رفاه و ارتقاء فرهنگ برای مردم ایجاد کند. با استفاده صحیح از کامپيوتر می توان اطلاعات لازم برای منابع ‏ضروری نیازهای مردم را بکار گرفت.‏
اما این بدیل از بطن نظام موجود سرمایه داری پدید نمی آید. رقابت کور و انباشت بی رویه سرمایه توسط معدودی از ‏افراد جامعه و بکارگیری هر چه بیشتر وقت زحمتکشان (استثمار مضاعف) این اجازه را نمی دهد که جوامع کنونی ‏سرمایه داری به فرهنگ بالاتری دست یابند. تنها راه نجات بشریت از شّر نظام سرمایه داری، مبارزه با آن و نه اصلاح و ‏یا تسلیم شدن به آن است. جلوه تئوریک و نظری این مبارزه نیز تنها در «مارکسیزم» نهفته است.‏
اما این مبارزه یک عمل ملی نیست که در سطح بین المللی باید انجام پذیرد. مدافعان بورژوازی می گویند که گسترش ‏سوسیالیزم در سطح جهانی عملی نیست؛ و کوشش برای سازماندهی تولید در گستره ی جهانی صرفاً از عهده سرمایه ‏داری بر می آید. تردیدی نیست که جایگزینی سرمایه داری با یک نظام نوین، متکی بر همکاری و کنترل خود مردم، یک ‏روزه انجام نخواهد گرفت. شاید ده ها سال برای اینکه توده ها به طور آگاهانه بر امور خود نظارت و کنترل داشته باشند، ‏زمان لازم باشد. به سخن دیگر، استقرار سوسیالیزم در سطح جهانی به سرعت انجام نمی پذیرد که یک روند طولانی ‏تاریخی است. کسانی که قرن ها از سیاست و نظارت بر امور اقتصادی خود کنار گذاشته شده اند، برای به دست گرفتن ‏کنترل بایستی تعلیمات لازم را ببینند. پس از سرنگونی نظام سرمایه داری، دوره انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم ‏آغاز خواهد شد. در این دوره، هنوز رگه ها و عناصر سرمایه داری (وجه توزیع بورژوایی) باقی خواهد ماند. تنها با به ‏دست گرفتن قدرت سیاسی توسط پرولتاریا است که این دوره انتقال می تواند آغاز شود. وجود دمکراسی کارگری تنها ‏وسیله تضمین کننده گذار این دوره انتقالی است.‏
تسخیر قدرت سیاسی توسط پرولتاریا، سلب قدرت از بورژوازی و تحت کنترل گرفتن صنایع عمده گام های نخستین در ‏راستای ایجاد وضعیتی مساعد برای از میان برداشتن هرج و مرج و ناامنی نظام سرمایه داری است. دولت کارگری ‏بلافاصله در قدم اول از حیف و میل های بی حد و حساب، رقابت های زاید ، تبلیغات های غیرضروری، کاخ سازی ها و ‏اصراف، جلوگیری کرده و به جای آن دست به ساختن مسکن و تهیه وسایل اولیه برای میلیون ها انسان در جامعه خواهد ‏زد. ‏
بی تردید جامعه سوسیالیستی آتی بی نقص نخواهد بود، اما تنها جامعه ئی در تاریخ است که اکثریت مردم جامعه به طور ‏آگاهانه بر سرنوشت خود حاکم خواهند شد.‏
کسانی که با علم به بحران های امروزی نظام سرمایه داری کماکان از آن دفاع کرده و به «اصلاح» آن پرداخته اند، و یا ‏مارکسیزم را مورد سوال قرار داده و می دهند، آگاهانه و یا ناآگاهانه چشم اندازی جز حمایت از «بربریت» نخواهند داشت. ‏تنها روش جلوگیری از بربریت تدارک عملی کنارگذاری ریشه ئی سرمایه داری جهانی است. ستون فقرات نظری و ‏تئوریک این تدارک نیز بر اصول بنیادین «بیانیه کمونیست» استوار است.‏

دولت و انقلاب
یکی دیگر از موارد اساسی سوسیالیزم علمی مارکس، مندرج در مانیفست کمونیست، مسئله «دولت» سرمایه داری ‏است. زیرا که از دیدگاه مارکسیزم تنها آگاهی داشتن به «ناتوانی» بورژوازی در یافتن راه حل برای بحران جامعه و یا ‏‏«توانایی» پرولتاریا برای ارائه راه حل های واقعی، کافی نیست. کمونیست ها باید هم چنین بدانند که تحت چه وضعیت ‏مشخصی کارگران توان «تسخیر قدرت» را دارند. مسئله سرنگونی دولت سرمایه داری و تشکیل دولت کارگری یکی از ‏محورهای بحث مارکس و انگلس در مانیفست (و هم چنین پس از آن بود).‏
ایده «استحاله» سرمایه داری و تکامل «مثبت» در راستای تدارک زمینه لازم و کافی برای حل مسایل اجتماعی، از ابتدا ‏در درون جنبش کارگری وجود داشته است. اصلاح طلبان جنبش کارگری از سال های 1848 بر این اعتقاد استوار بودند ‏که امکان یک انتقال «مسالمت آمیز» از سرمایه داری به سوسالیزم وجود دارد. در نتیجه لزومی برای مورد سئوال قرار ‏دادن «دولت» نمی یافتند.‏
بدون تردید در زمان نگاشته شدن «بیانیه کمونیست»، دولت سرمایه داری ماهیتی تکامل نیافته و محدود داشت. در ‏بریتانیا تنها پس از مقاومت های «چارتیست»ها، «پلیس» به معنای امروزی آن سازمان یافت. مبارزات کارگری، به ويژه ‏پس از انتشار «بیانیه» متشکل تر و سازمان یافته تر علیه دولت های سرمایه داری آغاز گشتند. و دولت های سرمایه ‏داری نیز ابزار سرکوب خود را برای جلوگیری از قیام ها و انقلاب ها آماده کردند. اتفاقی نیست که 18 ماه پس از انتشار ‏‏«بیانیه» کلیه مبارزات کارگری در سطح اروپایی با شکست روبرو شد.‏
اما، مارکس و انگلس، پیش از مقابله های اساسی کارگران علیه دولت سرمایه داری، در «بیانیه»، دولت سرمایه داری ‏را چنین ارزیابی کردند:‏
‏"قوه اجرائیه دولت جدید چیزی نیست جز کمیته ئی برای اداره ی امور جمعی کل بورژوازی". به سخن دیگر، نزد ‏مارکس و انگلس، برخلاف نظریه اصلاح گرایان، دولت سرمایه داری به هیچ وجه نقش «داور»ی بین طبقات در جامعه را ‏ایفا نمی کند که مدافع یک طبقه ی خاص (بورژوازی) است.‏
اما، در عین حال، در آخر بخش دوم بیانیه، «پرولتارها و کمونیست ها»، ده مطالبه که با وضعیت آن روز سرمایه داری ‏انطباق داشت، به عنوان مطالبات «انتقالی» طرح گشتند. این مطالبات توسط رفرمیست ها به عنوان «اصلاحات»ی برای ‏بهبود وضعیت وخیم مردم در نظام سرمایه داری قلمداد شده اند. مارکس و انگلس، در دیباچه ی 1872، اعلام کردند که ‏آن مطالبات دیگر «کهنه» شده اند. آنها پس از تجربه کمون پاریس (1871) نگاشتند که: "طبقه ی کارگر نمی تواند به ‏سادگی دستگاه دولتی آماده را به چنگ آورده، از آن برای تحقق هدف های خود استفاده کند". به دنبال این تفکر، مارکس، ‏در مقابل دولت سرمایه داری، دولتی از نوع کمون را قرار داد. این «نوع» دولت، شکل برجسته «شوراها» را به خود ‏گرفت. ‏
امروزه، یک برنامه ی انقلابی باید شامل خواست «شوراها» و «کنترل کارگری» باشد.‏
اضافه بر این، مارکس معتقد بود که پرولتاریا نمی تواند قدرت را در چارچوب قانونی بورژوازی تسخیر کند. "کمونیست ‏ها آشکارا اعلام می کنند، که هدف های آنان تنها از راه سرنگون کردن تمام شرایط اجتماعی کنونی از طریق توسل به ‏زور، تحقق پذیر است" و یا برای دگرگون کردن سوسیالیستی اجتماع، طبقه ی کارگر باید چنان قدرتی در دست خود ‏متمرکز کند که هرگونه مانع سیاسی در سر راه خود به سوی سیستم جدید را، بکلی خرد و نابود کرده و سپس ‏‏"پرولتاریای سازمان یافته به عنوان طبقه ی حاکم" بر مصدر قدرت می نشیند. این «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» است ‏که تنها دمکراسی واقعی است که بشر به خود دیده است. زیرا که دمکراسی «بورژوایی» صرفاً دمکراسی برای اقلیت ‏جامعه است. اصلاح طلبان این بخش از بیانیه را به علت "عدم بلوغ" نهضت کمونیستی و عدم وجود "رفاه" و ‏‏"دمکراسی" در جوامع سرمایه داری آن دوره، مردود اعلام می کنند. در صورتی که تجربه فاشیزم، جنگ های ‏امپریالیستی و سرکوب کارگران در بسیاری از کشورهای جهان سرمایه داری، صحت نظریات مارکس در «بیانیه» را تایید ‏می کند.‏
مارکس و انگلس، در مورد مبارزات کارگری و سازماندهی انقلاب هم چنین تاکید می کنند: "تاریخ تمام جوامعی که ‏تاکنون وجود داشته، تاریخ مبارزات طبقاتی است" و "هر مبارزه طبقاتی، مبارزه ئی سیاسی است" (نکته ئی که ‏رفرمیست های جنبش کارگری فراموش کرده اند) و هم چنین "سازمان یافتن پرولتاریا به عنوان یک طبقه.... سازمان ‏یافتن متعاقب آن در یک حزب سیاسی است." (نکته ئی که اتحادیه های کارگری و «آنارکوسندیکالیست»ها و ‏‏«آنارشیست»ها، از یاد برده اند).‏
اما، این مبارزه طبقاتی، یک مبارزه بین المللی نیز هست. در «بیانیه» آمده است که: "کارگران کشور ندارند". این ‏جمله غالباً توسط کوتاه نظران به عنوان طنز و کنایه استفاده شده است. اما واقعیت این است که تاریخ جنبش کارگری در ‏قرن گذشته نشان داد که این جمله هنوز به قوت خود باقی است. همبستگی بین المللی کارگران در هر نقطه جهان با ‏یکدیگر صحت این پیش بینی را به اثبات رسانده است. وجود سازمان های بین المللی کارگری نیز در قرن اخیر خود ‏نمایانگر صحت چنین نظریه است.‏

ناخوانی امروزی «بیانیه»‏
گرچه اکثر نکات اصلی «بیانیه» امروزه هنوز از اهمیت بارزی برخوردار است، اما ناخوانی هایی نیز در ارتباط با ‏وضعیت امروزی در آن مشاهده می گردد. این ناخوانی ها به وسیله کوتاه بینان مورد سوء تفسیر قرار می گیرد (لئون ‏تروتسکی در مقدمه ئی به مناسبت نودمین سالگرد «بیانیه کمونیست: بسیاری از این نکات را به تفصیل توضیح می دهد):‏
اول، مارکس و انگلس تصور می کردند که بورژوازی اواسط قرن نوزدهم توان و قابلیت سازماندهی انقلاب سیاسی را ‏داراست. تجربه سال 1848 در اروپا نشان داد که بورژوازی توان «انقلابی» خود را از دست داده و هراس آن از طبقه ‏کارگر به مراتب بیشتر از فئودالیزم فرتوت است. مارکس و انگلس پس از نگارش «بیانیه»، در سال 1850 پایه های ‏نوین تئوری «انقلاب مداوم» را ترسیم کردند که در آن از رهبری پرولتاریا برای سازماندهی انقلاب های آتی نام بردند. به ‏اعتقاد آنها تنها رهبری پرولتاریا قادر به مبارزه علیه فئودالیزم است و بورژوازی فاقد ماهیت انقلابی است. اما، رهبری ‏پرولتاریا با از میان برداشتن فئودالیزم اکتفا نکرده که کل نظام سرمایه داری را مورد سئوال قرار می دهد. این نظریه پس ‏از سال ها، پایه تئوریک نظریه لئون تروتسکی در تکوین تئوری «انقلاب مداوم» شد.‏
دوم، گرچه «بیانیه» پیش بینی کرد که سرمایه داری کلیه کشورهای «توسعه نیافته» را بر محور یک سیستم جهانی ‏سرمایه داری گرد می آورد، اما، به شکل اخص هیچ اشاره ئی به این کشورها نکرد. حتی «آگاهی ملی» را نیز تحت تأثیر ‏تکامل سرمایه در زوال ارزیابی کرد:‏
‏"اختلاف های ملی و تضادهای ما بین مردم، به علت تکامل بورژوازی، روز به روز رو به کاهش خواهد رفت...."‏
اما، تجربه سرمایه داری در یک قرن و نیم پیشین نشان داد که نه تنها مسئله ملی و جنبش های آزادیبخش ملی تحت ‏انقیاد سرمایه داری قرار نگرفته که خود به یکی از مشخصات بارز مبارزات ضد امپریالیستی تبدیل گشته اند. در واقع یکی ‏از وظایف کمونیست های کشورهای متروپل مبارزه و ایجاد همبستگی با مبارزات مردم کشورهای «توسعه نیافته» در ‏مقابل ستم ملی به وسیله ی دولت های امپریالیستی، بود (و هست). رفرمیست ها از پیش بینی های «بیانیه» در این مورد، ‏نقش «مدنی جویانه» و یا «ترقیخواهانه» برای سرمایه داری ترسیم کردند.‏
سوم، پیش بینی بیانیه در مورد ستم کشیدگی و آزادی زنان و نقش خانواده در جامعه سرمایه داری و اقدامات سرمايه ‏داری در اواخر قرن نوزدهم، دقیق ترسیم نشده بود. بیانیه اعلام کرد:‏
‏"بورژوازی.... روابط خانواده را به یک روابط صرفاً مالی تبدیل کرده است". و "پرولتاریا بدون مالکیت است و ‏روابطش با زن و بچه اش هیچ شباهتی به روابط یک خانواده بورژوا ندارد".‏
این جمله به این مفهوم است که نقش خانواده محدود به بورژوازی بوده و اهمیت آن برای کل جامعه منتفی گشته است. ‏در واقع بورژوازی این مفهوم از خانواده را تغییر داده و نقش زن به عنوان کارگر بدون دستمزد خانگی را در سیستم ‏تولیدی را تحقق داد. در دوره بحران سرمایه داری، زنان به گوشه خانه پرتاب شده، و در دوره شکوفایی سرمایه داری که ‏نیاز به «کار» ارزان بود، زنان به عنوان کارگران ارزان در بازار ظاهر گشتند. این وضعیت در بیانیه پیش بینی نشده بود.‏
چهارم، در بیانیه، در مورد «فلاکت» مضاعف و گرایش به کاهش دستمزد طبقه کارگر، تأکید شده است. البته این امر در ‏اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم صدق می کرد. اما، با تعمیق تقسیم کار اجتماعی و از میان رفتن بخش عمده کارگاه ‏های صنایع دستی، سرمایه داری با «اصلاحات» محدود و ازدیاد دستمزدهای بخشی از طبقه کارگر (کارگران حرفه ئی)، را ‏خریداری کرد.‏
در نتیجه برخی از پیش بینی های «بیانیه کمونیست» به ویژه در مورد مسئله خانواده، مسئله ی ناسیونالیزم و وضعیت ‏درآمد کارگران، با واقعیت امروزی جوامع سرمایه داری هم خوانی ندارند. اما در دو دهه گذشته، شیوه های «نئو- ‏لیبرالیزم» در عرصه ی جهانی برای جلوگیری از بحران نظام سرمایه داری، نشان داد که حتی در این موارد پیش بینی ‏های مارکس و انگلس «صددرصد» اشتباه نبودند. امروز در جهان سرمایه داری «فقر» از 20 سال پیش به مراتب بیشتر ‏شده است (رجوع شود به آمار و ارقام ذکر شده در ابتدای مقاله). به منظور ایجاد «ارتش ذخیره» انعطاف پذیر، مجدداً ‏وضعیت زنان را به دوره گذشته سوق داده شده است.‏

صد و پنجاه سال پس از «بیانیه»‏
سئوالی که برای نسل جوان پرولتاریا ترسیم می گردد این است که «امروز»، در عصر شبکه های انترنت و بُمب های ‏اتمی چه درس هایی از «بیانیه کمونیست» می توان آموخت؟ پاسخ این است که: درس های بسیار زیادی! بیانیه، بخشی ار ‏تاریخ میراث جنبش کارگری در سطح جهانی است. بیانیه، روش بنیادینی است که براساس آن مارکسیزم امروزی می تواند ‏تکامل یابد. بیانیه، تصویری از «اساس» و «بنیاد» سرمایه داری را ترسیم کرده و تا از میان رفتن نظام سرمایه داری ‏‏«کهنه» نمی گردد. بیانیه، «پیشرفت» و بحران های دائمی ادواری سرمایه داری را ترسیم می کند. بیانیه، راه رهایی از ‏نظام غیرعادلانه سرمایه داری و شیوه سازماندهی پرولتاریا از آن سیستم را نشان می دهد. بحران بشریت که امروز به ‏شکل سقوط بازار بورس، فقر عمومی، آلودگی هوا، تهدید جنگ و غیره ظاهر می گردد همه به نبود رهبری انقلابی برای ‏رهایی بشریت از شرّ نظام سرمایه داری مربوط می گردد- همانطور که در سال های 1848، 1938، 1970، 1980 و ‏‏1990 چنین مسائلی وجود داشته است. تنها راه حل برون رفت از بحران کنونی این است که پیشروان فعال جنبش ‏کارگری، پیام «بیانیه کمونیست» را به کلیه ی کارگران جهان منتقل کنند و مفاد آن را به اجرا گذارند. برخلاف کسانی که ‏بر این باورند که «سوسیالیزم» مرده است، پیام بیانیه هنوز صدای کارگران جهان را منعکس می کند، و آن این است که ‏مفهوم «سوسیالیزم» زنده است و تا زمانی که طبقه ی کارگر وجود داشته باشد زنده خواهد ماند. زیرا که بنابر «بیانیه»، ‏سوسیالیزم و کمونیزم بازتاب کننده منافع تاریخی و عینی طبقه کارگر است.‏
صحت گفته مارکس و انگلس مندرج در «بیانیه کمونیست» مبنی بر اینکه:‏
‏"نیروهای تولیدی که در اختیار جامعه است، دیگر تمایل به رشد شرایط مالکیت بورژوائی ندارند. بلکه برعکس، آنها ‏برای این شرایط بیش از حد قوی شده اند- وضعیتی که این نیروها را به زنجیر می کشاند- و به محض اینکه زنجیر این ‏وضعیت را از هم بگسلند، سراسر جامعه بورژوازی را دچار آشفتگی خواهند کرد و موجودیت مالکیت بورژوازی را به ‏خطر خواهند انداخت".‏
کماکان بر قوت خود باقی بوده و رهبری طبقه ی کارگر برای چنین زمانی تدارکات خود را آغاز کرده است.‏

‏20 آوریل 1998 ‏
ديدگاه سوسياليزم انقلابی؛ شماره 4‏

http://www.marxists.org/farsi/archive/marx/works/1848/manifest/manifeste-komonist.pdf

http://www.kargar.org

 
Home